تبليغاتX
ارسالی از ژاپن ارسالی از ژاپن

ارسالی از ژاپن

دکتر بعد از این

دوشنبه 19 ژوئن 2007
امروز دوشنبه روز تاسیس دانشگاه کیوتو است و دانشگاه تعطیل بود. البته برای ما دانشجویان خارجی تعطیلی معنائی ندارد چون اولا سرمان بسیار شلوغ است و دوم اینکه چون کشور خودمان نیست، اصولا تفریح چندانی هم برای ما وجود ندارد. به هر حال امروز هم رفتم دانشگاه گرچه کمی دیرتر از سایر روزها.

متاسفانه هنوز راه سریعی برای گذاشتن عکس در اینجا پیدا نکرده ام تا از تصاویر فیلدم (منطقه مطالعاتی) برایتان چند عدد عکس بگذارم. انشاءالله در اسرع وقت. هفته پیش چهارشنبه با دوست روسم رفتم فیلد. گرچه خیلی گروه خونیش به من نمی خورد ولی به هر حال حضورش باعث کوتاه شدن راه شد. البته علاوه بر آن کمی هم در حمل بار و بندیل به بالای تپه مورد مطالعه ام کمک کرد. البته در این میانه اتفاق نه چندان جالبی هم افتاد که همانا بدل نشستن منطقه و تصمیمش بر انجام کار تحقیقاتیش در همان منطقه بود. با این حساب من باید سمت رانندگیش را عهده دار شوم و نیز چون کار تحقیقش باید در شب انجام شود، 2-3 شب در میانه جنگل و کوه باید همراهش باشم. خدا بخیر کند...

امروز در کلاسهای تدریس انگلیسیم هم شلوغترین روز تا این لحظه بود. کلاس اول یک خانم پرستار بود که پس از 2 ماه تلاش به تدریج کمی لب به سخن باز کرده. جانم به لبم می رسد تا 2 تا جمله انگلیسی حرف میزند. ولی البته نباید ناشکری می کردم. کلاس بعدی با 2 تا پسر بچه 10 و 11 ساله است که با وجود تمام کردن کتاب اول زبانشان امروز مجبور شدم الفبای انگلیسی را برایشان دوباره بنویسم. دهانی از من مورد ملاطفت قرار گرفت که یادم باشد ناشکری نکنم. اما کلاس سوم خانمی است که در دانشگاه کیوتو روش نوشتن مقاله به زبان انگلیسی تدریس می کند. کلاس خوبیست چون نیازی به سر و کله زدن در مورد اصول اولیه زبان نیست و کلی در قالب مسائلی که در کلاس مطرح میکنم گپ می زنیم و اشتباهاتش را تصحیح می کنم. دختر کوچولوی 3 ساله اش هم گاهی باعث شکستن جو سنگین کلاس می شود که غنیمت است.

خلاصه وقتی برگشتم منزل از خوشحالی انمام یک روز سخت پختن ماکارونی امشب را به عهده گرفتم. من آشپزی را دوست دارم مخصوصا که غذای مورد علاقه خودم هم باشد.

تا بعد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط دکتر بعد از این  | 

شنبه 10 می 2007
در سیستم آموزش ژاپن هر دانشجوی خارجی باید در آغاز هر ماه شخصا بورسش را امضاء کند. برای ما دانشجویان کمپ اوجی دانشگاه کیوتو این کار معمولا 3 ساعتی طول می کشد تا با اتوبوس دانشگاه که تقریبا هرساعت یک سرویس بین کمپهای مختلف دانشگاه دارد به کمپ اصلی یا یوشیدا برویم که 45-55 دقیقه طول می کشد و با اتوبوس ساعت بعد برگردیم. خلاصه هفته پیش 2-3 ساعتی بین کارهای فشرده ام خالی کردم تا بتوانم برای بورسم به کمپ اصلی بروم. وقتی رسیدم به قسمت دانشجویان خارجی دانشگاه، خانم مسئول بورسها گفت که شما در همان کمپ خودتان می توانید امضاء کنید که باعث عصبانیت من شد و کلی دری وری بارش کردم که باید به ما خبر می دادند و توی این کشور یا باید ژاپنی بخوانی یا مردی... خلاصه با گوشهای آویزان برگشتم به اتاقم.

احتمالا چهارشنبه برای یک بازدید یکی دو روزه بروم به فیلد یا منطقه مطالعه ام. فقط امیدوارم دستگاهها درست کار کرده باشم چون این آخر هفته (شنبه و یکشنبه) تقریبا در سراسر ژاپن طوفان و بارندگی است و اگر دستگاهها خوب اطلاعات را ثبت نکرده باشند، من یک شانس بزرگ را برای تز دکترایم از دست داده ام.

اگر ممکن شد چند تا عکس از فیلد برایتان می گذارم.

سلامت باشید
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط دکتر بعد از این  | 

جمعه 1 ژوئن، 11 خرداد 1386
راستش مثل همه وبلاگها و بلاگرها من هم در حال تنبل شدن هستم. تصمیم گرفتم از این هفته مطالب را بصورت هفتگی بنویسم تا کمی هم مطلب برای نوشتن داشته باشم.

این هفته دوشنبه حضرت استاد از سفر ولایت مکزیک برگشت و همه را مورد تفقد قرارداد. قضیه این بود که من صبح دوشنبه که رفتم اتاقم دانشگاه، دیدم یک مجسمه گلی (Geli) عجیب روی میزم زل زده به چشمهام (احتمالا دماغم). مجسمه ظاهرا یک غول افسانه ای در مکزیک است و پس از کمی بررسی، سوراخ عظمائی در قسمت انتهائی دمش یافت شد که اگر توش فوت کنید سوت بلبلی می زند (همان سوت گلی خودمان). خلاصه این مجسمه از این هفته تبدیل به موضوع خنده ما شده و هر کسی که می آید یا در پایان روز عازم رفتن است با صدای سوت جناب غول بی شاخ و دمدار کلی باعث خنده می شود. خود حضرتش اما دچار آنفولانزای مکزیکی شده که امروز نهایتا کارش به دکتر کشید.

ژاپنی ها ملت جالبی هستند مخصوصا وقتی که می خواهند انگلیسی حرف بزنند. بعلت مشکلی که در دستگاههای نصب شده در صحرا بوجود آمده بود بالاخره موفق شدم که با نماینده شرکت فروشنده ملاقات کنم و قرار شد که فردی که می تواند انگلیسی صحبت کند با شخص اینجانب تماس بگیرد. یک روزی گذشت و یک آقائی با کمال احترام تماس گرفت و سراغ من را از دوستی که تلفن را جواب داده بود گرفت. وقتی من گوشی را گرفتم گفت:

hello, I can not speak English و شروع کرد به ژاپنی حرف زدن. من مانده بودم بخندم یا سعی کنم بفهمم. در نهایت متوسل به یکی از دوستان اخموی ژاپنی در اتاق شدم و قضیه با قول بعدی و قرار تماس بعدی به خیر گذشت. البته روز بعد تماس گرفتند و مشکل حل شد. حالا باید تشریفم را ببرم فیلد و ببینم دستگاهها چه می گویند. جان مادرتان اگر مجبور نیستید به سمت دکترا نروید که 3-4 سال شب و روز ندارید و تازه در پایان کار آدم را هوا می کنند که گوشه اش کج است و غیره...

این البته حکایت دوست روس ماست که روز چهارشنبه قبل از ارائه گزارش پیشرفت دکترایش برای تمام اساتید بخش آمد سراغم که فلانی هفته پیش که یک ساعت ارائه مطلب داشتی چه بلائی سرت آوردند؟ من هم که البته از کارم راضی بودم و کار بدی هم نبود خدائیش و کلی با اساتید که معمولا با شمشیر سامورائی برای شنیدن می آیند گپ زدیم و خوش گذشت، به این دوست روس گفتم که خیالت راحت، این روزها تمامی آقایان سامورائی حالشان میزان است و نگران نباش. ولی... پدری ازش در آمد که تا دو روز دانشگاه نیامد.

فکر کنم همین مقدار برای این هفته کافی باشد. شاید هفته دیگر (که از دوشنبه شروع می شود) زودتر نوشتم.
فعلا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط دکتر بعد از این  | 

جمعه 25 می 2007، 4 خرداد 1386
قبل از هر چیز سالروز آزادی خرمشهر را به همه هموطنان تبریک می گویم. راستش آدم تا با بازخوردهای این حادثه برخورد نکند قادر به درک اوج عظمت و تاثیر آن نیست. روز چهارشنبه با یکی از دوستان که دومین دوست خاورمیانه ای من از بحرین است (اولی از عربستان سعودی) و هر دو شیعه و بچه های بسیار پاکی هم هستند دیداری داشتم. برایم جالب بود که من ایرانی جزئیات و فتوحات این عملیات را به اندازه یک پسر 7-26 ساله بحرینی نمی دانم؛ و چه باعث افتخارش بود رهائی خرمشهر از چنگال دشمنان بعثی...

عنوان مطلب هفته بد می باشد که احتیاج به توضیح دارد. این هفته علیرغم اینکه فکر می کردم فرصت مناسبی برای مرور چند مقاله و کار بر روی مدل آب زیر زمنینی که تصمیم گرفته ام از آن استفاده کنم وچند کار کوچک دیگر (بدلیل نرفتن مجدد به منطقه مطالعاتیم و نداشتن کار آزمایشگاهی) باشد، ولی متاسفانه تقریبا هیچ کاری از پیش نبردم. واقعا "عمر گرانمایه درین صرف شد تا چه خورم سیف و چه پوشم شتا"؛ خدا پروین خانم را رحمت کند در این نیمه شب...

در زمان ملاقات با آن دوست بحرینی یکی از دوستان از آفریقای جنوبی به جمع ما پیوست و خلاصه بحث امپریالیستی شد. این دوست آفریقائی معتقد بود بر اساس سنت تاریخ وقتی یک قدرت بزرگی باد می کند و مغرور می شود، در خودش فرو می ریزد و اشاره داشت به فروشی قریب آمریکا. جالب است که از من انکار بود و ازو اصرار. البته انکار من در این مورد بود که اگر مردم دنیا موقعیت را درک نکنند و برای تغییرش بپا نخیزند، دوباره به شکل دیگری این امپراطوری برپا می شود و روز از نو روزی از نو... خلاصه بحث دوساعته جالبی بود که در نبود حال و حوصله کافی برای درس خواندن موجب قربت شد و به شکر اندرش مزید نعمت...ای بابا خدا سعدی را هم همین امشب رحمت کند که بی حساب بشویم.

نکته آخر هم باران امروز کیوتو بود که اگر طوفان دو هفته قبل تهران را نشنیده بودم کلی پز باران امروز را به دوستان مقیم ایران میدادم؛ ولی حیف...

قربانتان
+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط دکتر بعد از این  | 

سه شنبه 22 می 2007، 1 خرداد 1386
آخر هفته (شنبه و یکشنبه) بیشتر به استراحت در منزل گذشت. خوشبختانه خانمم تمام خریدها و کارهای بیرون را انجام داد و من راحت در مقابل کامپیوتر و البته اینترنت ساعات خوشی را گذراندم. خوشبختانه وظیفه سخت خرید منزل معمولا از دوش من برداشته است. ولی گاهی ضد حال هم می خورم که نمک زندگی است. مثلا در حال بحث در مورد یک مطلب مهم با استادم هستم و ساعت 7 شب است که خانمم زنگ می زند که باید بروم خرید. اینجا فروشگاههای مواد غذائی معمولا ساعت 8 تعطیل می شوند.

دوشنبه موفق شدم که استادم را که برای روز مادر رفته بود ولایات متحده (برای دیدن مامان جونش) ملاقات کنم. قیافه اش مثل کتک خورده ها شده بود. دچار اختلال ساعت بیولوژیکی شده بود و نتوانسته بود بخوابد. امشب هم دوباره یک پرواز به مکزیک دارد که آمد و خداحافظی کرد. احتمالا بعد از برگشتن یک ماهی گیج خواهد بود.

اخیرا در کنار همه گرفتاریها چند تا کلاس تدریس انگلیسی هم قبول کرده ام که کمی برنامه هفتگیم را فشرده کرده. البته وقتی که برنامه آدم فشرده هست بازده بهتری دارد. برای من این کلاسها بد نیست تا کمی از این استرس دانشگاه خلاص شوم.

امروز این رفیق ایتالیائی ما در حال جمع کردن کاسه کوزه اش هست با کلی سر و صدای اضافی. دیروز با هم رفتیم تا براش کارتن خالی بخریم. در یک دانشگاهی اطراف اوتاوای کانادا شغل گرفته و باید از ترم سپتامبر تدریس را شروع کند. پسر مغرور و کله شقی است. با اینکه گاهی با هم سر مسائل علمی بحث و دعوا داریم ولی در کل دلم برایش تنگ می شود.

فعلا
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط دکتر بعد از این  |