تبليغاتX
ارسالی از ژاپن - حسودی ارسالی از ژاپن - حسودی

ارسالی از ژاپن

دکتر بعد از این

دوشنبه 14 جولای

سلام

هر چقدر هم که تلاش کنی بالاخره آدم آدمه...مثلا این رفیق روس ما روز پنجشنبه اولین دفاع تزش را انجام داد و دیگه حالا تا دفاع نهائی یک ماه بیشتر راه در پیش ندارد و من هم مثل خیلی ازآدمهای دیگر حسودیم شد... حالا انگار چکار کرده بود!!! کل دوران دکترایش در گوشش خواندیم که بابا بجنب یک کاری کن...به گوشش نرفت تا شش ماه پیش که تازه فهمید دیر شده!!!خلاصه در شش ماه یک مقاله چاپ کرد، تمام آزمایشات آزمایشگاهی و کارهای صحرائیش را البته با کمک دوستان انجام داد و استاد بیچاره را مجبور کرد که برایش کلی با مسئولین دانشگاه سر و کله بزند تا با دو ماه دیر کرد تزش موافقت کنند.پنجشنبه بعد از دفاعش یک دفعه احساس بدی به من دست داد.دیدم ظاهرا آدمهای بیخیال بیشتر با زندگی صفا می کنند و نتیجه هم با دیگرانی که دائما دارند جوش کارها را می خورند یکیست.حالا من البته 5 ماه دیگر وقت دارم و هنوز چیزی به نتیجه قطعی نرسیده ولی خوب حسودیم شد!!!شدم کلاف سر در گم دوباره؛ مرحله جدید کارم که یک مدلینگ سنگین است را از ماه پیش شروع کرده ام ولی اصلا پیش نمی رود. حسابی حالم گرفته است و از طرفی یک قسمتی از کار را باید با دانشگاه کرنل در نیویورک هماهنگ کنم که علیرغم برنامه ریزی نسبتا خوب هنوز نتیجه مناسبی از این همکاری بدست نیاورده ام.هوای کیوتو هنوز تابستان گرم و شرجی معروفش را نشان نداده، گرچه که اوائل هفته گذشته وحشتناک بود.

یک دوست نیجریائی داریم کهسهسال پیش که با هم آشنا شدیم یک دختر کوچولوی بامزه سیاه مو فرفری داشت.حالا خانمش بچه چهارم را باردار است. نکته جالب اینکه دم به ساعت هم به دلایل گوناگون درگیر همین سه بچه است. چند شب پیش ساعت 3 نصف شب با صدای زنگ موبایلم بیدارشدم و پس از مدتی که حس جهت یابیم را بدست آوردم کورمال کورمال موبایل را پیدا کردم و الو...این دوست نیجریائی ما بود که بدلیل گریه نمی توانست صحبت کند. گفتم حتما بلائی سر بچه تو راهی آمده. خلاصه بعد از 10 دقیقه صحبت (با خودم در واقع چون جواب که نمی داد)فهمیدم پسرش یا بچه دوم که 2سال و نیمش است دچار تب و تشنج شده. خانمم هم که بدلیل اینکه پرستاری خوانده عملا پزشک خانوادگی اینهاست (و البته انصافا همیشه هم تشخیص درست می دهد و درمان مناسب را پیشنهاد میکند)بیدار شد و کلی دلداریش داد که چه و چه...البته شکر خدا شوک در مدت 20دقیقه بر طرف شد. نکته خنده دار در میان این همه استرس این بود که پرستارها که می بینند پدر بیمار یا همین دوست ما سر و صدا راه انداخته وگریه و زاری میکند تو یک اتاق حبسش میکنند و در را هم از پشت به رویش می بندند. ناگفته نماند که این رفیق ما اصولا آدم شلوغیست و از هر کاهی کوهی می سازد و سر و صدا راه می اندازد. خلاصه به خیر گذشت اما بیمار را هنوز مرخص نمی کنند چون عامل تب را پیدا نکرده اند.

 

در مورد سئوال برخی دوستان در مورد پذیرش گرفتن باید عرض کنم که اصولا چیزی بنام شانس قبولی مطرح نیست و اگر استاد پذیرش بدهد دیگر نباید نگران شانس و این جور چیزها بود.در مورد سئوال دیگر هم باید اعتراف کنم که متاسفانه اساتید ژاپنی (و بسیاری از ژاپنیها در واقع)خیلی سریع پاسخ ایمیل را نمی دهند (اگر اصلا بدهند)که یک جورهائی به این اخلاق ژاپنیها بر می گردد که همیشه می خواهند وانمو کنند خیلی سرشان شلوغ است!

 

زحمت بکشید سئوالاتتان را در کامنت عمومی بگذارید چون من معمولا نظرات مخفی را بطور منظم چک نمی کنم.

 

دعا فراموش نشود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط دکتر بعد از این  |