<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ارسالی از ژاپن</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/</link>
<description>دکتر بعد از این</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 22 Jul 2009 04:36:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مقاله</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right; &quot;&gt;سلام&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: ltr; &quot;&gt;بالاخره این مقاله ما بعد از 10 ماه کار دیروز پذیرفته شد. البته ارزش این همه صبر کردن را داشت، چون مقالع ام در یکی از سختترین و البته مهمترین ژورنالهای معتبر دنیا در زمینه کار مطالعاتیم پذیرفته شده است. جالب است که استاد من با دهها مقاله در بیش از 30 ژورنال می گفت که تمام امید من برای چاپ یک مقاله در این ژورنال مقاله تو (من) است. گرچه از رفتنش هنوز دلخورم ولی خوشحال شدم که نام من در کنار نام معروفش در این ژورنال قرار می گیرد. اسم این ژورنال جئودرما است&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right; direction: ltr; &quot;&gt;راستی قضیه این انتخابات تو ایران چی شد؟&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 04:36:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناامیدانه</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;علیرغم تمام گرفتاریهائی که دارم و تصمیم داشتم ننویسم (و احتمالا کسی
هم نمی خواند!) شرایط این روزها اقتضا می کند چند خطی بنویسم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اول تسلیت وفات آیت الله بهجت بود که خبر آن مثل کوهی بر سرمان خراب شد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دوم اینکه، انگار تخصص دوستان اصلاح طلبمان اینست که هر از چند گاهی به
همه یادآوری کنند که واقعا در قد و قواره اداره یک کشور نیستند. مشکل اینجاست که
این دوستان نه مانیفست مشخص و مدونی به اسم مثلا منشور اصلاحات دارند که اصلا
بفهمیم حرف حسابشان چه است (شاید ما هم اصلاح طلب شدیم) و نه به قول آقای اکبر گاف
نمی دانند چه زمانی بر سر میز بنشینند و چه زمانی بلند شوند. البته منظورم سیاست
بازی و دقلکاری نیست، بلکه این دوستان نمی دانند که سیاست قواعد خود را دارد، و
مثلا باخت در یک انتخابات نیازی به منفجر کردن مملکت ندارد. بنابراین هر از چند
گاه یک بار تبدیل به یک مجموعه نامنسجم برانداز می شوند که آبروی خود می برند و
زحمت ملت می دارند. البته اشتباه نشود؛ رای من نیز احمدی نژاد نبوده و نیست و ایشان
را بشدت فاقد صلاحیت اداره کشور می دانم. به هر حال بفرموده رهبر هرکس نظر خود را
دارد. ولی بلائی که اصلاح طلبان این روزها بر سر مملکت آورده اند باعث می شود که
با احتیاط بیشتری از دولت انتقاد کنیم و به عنوان دولتی که امروز به آن نیاز داریم
از خیر هر چه انتقادی بگذریم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ظاهرا مشکل دوستان اصلاح طلب ما این روزها انحصار طلبی است که در هشت سال
حکومتشان ثابت کردند که بشدت پتانسیل آنرا دارند. بهانه پاسداشت رای مردم هم بهانه
ای بچه گانه برای رهبران این حرکت است (سوای اکثریت ملت دلپاک به دنبالشان)؛ چه
اینکه مردم امروزبه آرامش بیشتر احتیاج دارند تا&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چرا درک نکردند (و اگر درک کردند و هنوز بر صراط خود هستند خائن به قانون
اساسی تشریف دارند) که رهبری برای اولین بار در این 20 سال گذشته خود را &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اینچنین &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سپر بلای
مردم کرد و از آبروی خود مایه گذاشت تا جلوی حوادث بعدی را بگیرد. رسانه های خارجی
در چند ساعت اول (و حتی تاک-شوهای هفته بعد از آن) گیج بودند که چرا رهبر ایران
چنین کرد و آنرا به این تعبیر کردن که رهبر ایران احساس کرد که در حاشیه قرارگرفته
است!!!؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بنظر من رهبری این سخنرانی را برای طرف مقابل ایراد کردند تا جلوی
برخورد مردم با مردم را بگیرند و اگر این فرضیه درست باشد، هیچ کس توجهی به آن
نکرد&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چه امیدها که به آقای موسوی نبسته بودیم! چه زود برایش دیر شده بود&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;با خود می گفتیم که موسوی آرامش سیاسی لازم را به کشور بازخواهد گرداند
و پس از آن نوبت جبران بلاهای اقتصادی این چند سال می شود. این تا وقتی بود که قبل
از آغاز مبارزات انتخاباتی معلوم شد که لمپن های 2 خرداد (مشارکت، مجاهدین و...)
اطرافش را گرفته اند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;همه اشتباه کردیم محسن رضائی را انتخاب نکردیم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;جدای موارد بالا، ملالی نیست جز دوری شما دوستان عزیز؛ مدل نفوذ آب به خوبی
جواب داده و در حال فراهم کردم مدل پایدارسازی هستم تا انشاالله تا پایان جولای
این کار را هم به پایان برسانم&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خیلی سلام برسانید&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot;&gt; (!!!!) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2009 07:39:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بحران</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سلام&lt;br /&gt;پیشاپیش سال نو مبارک. با این سرعتی که من در آپ کردن دارم فکر کنم این تبریک برای سال بعد هم بکار بیاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;استاد سابق دو هفته پیش ژاپن تشریف داشتند و یک هفته ای مخ من و خودش
را کار گرفته بود. البته نتایج خوبی داشت این یک هفته ای ولی به محض رفتن
همه چیز به حال اول برگشت. استادیار بخش ما که بعد از رفتن استاد من رئیس
بخش شده اصلا از من خوشش نمیاد و اصلا تصمیم به هیچ همکاری ندارد. انگار
نه انگار من دانشجوی این بخش هستم. مثلا هفته پیش ازش خواستم که 10 دقیقه
با هم در مورد یک موضوع در مدلی که کار میکنم بحث کنیم. گفت سرش خیلی
شلوغه و 20 روز دیگه می توانم ببینمش. جالب اینکه نیم ساعت بعد برای حدود
1 ساعت چای نوشیدن آمد اتاق ما. روز بعدش هم توی اتاقش 30-40 دقیقه تمرین
موسیقی و آواز میکرد و پنجشنبه هم برای یک دور چای خوری دوباره تشریف
آوردند. خلاصه تو بد وضعی گیر کردم. اگر استاد اصلیم استعفا نداده بود و
نرفته بود، به احتمال زیاد الان درسم تمام شده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوبار در ماه گذشته با دکتر ونگنوکتن که یکی از 2-3 چهره معروف دنیا در
علم هیدرولوژی است ملاقات داشتم و با هم شام خوردیم. بسیار باعث افتخار
بود دوستی و بحث با ایشان. مثلا فرض کنید یک دانشجوی دکترای فلسفه با ملا
صدرا ملاقات کنه و با هم شام بخورند و بحث کنند. چه شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیاده عرضی نیست (و البته ارزی هم نیست). نوروز خوش بگذره&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2009 01:54:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیپلماتیک</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 130%;&quot;&gt;سلام… آدم واقعا از دست
این جماعت بی مسئولیت چکار کند؟ برای اینکه دوباره به بلای پیش دفاعم
گرفتار نشوم با چند استاد در خارج از بخش در مورد کار کردن با آنها بجای
وقت تلف کردن در بخش خودمان صحبت کردم و در نهایت قرار بر این شد که من در
بخش بمانم ولی در مورد این قسمت نهائی تزم با آنها کار کنم. تازه یکی از
این اساتید محترم با استاد ژاپنی جدیدم که بیشتر جنبه تزئینی دارد ولی
حرفش در پایان کار حرف آخر است صحبت کرده و ایشان هم سخاوتمندانه (!!!)
قبول فرموده اند که من با بخش دیگر روی مدلم کار کنم. حسابی حالم گرفته شد
دیروز. از طرفی خوشحال که 1 ماه مذاکرات دیپلماتیک پشت پرده به نتیجه
نسبتا خوبی رسیده، و از طرف دیگر عصبانی از اینکه آنهائی که من مسئولیتشان
به حساب می آیم کمتر از سایرین به تحقیق من اهمیت می دهند. واقعا دنیا
برعکس شده. این دوست اتیوپیائی من دیروز با خنده می گفت این بیچاره ها
(اساتید بخش ما) نمی دانند با چه کسی (من) طرف هستند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p align=&quot;right&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 130%;&quot;&gt;هفته
دیگر هم استادم برای یک هفته ملاقات و مذاکرات با من و سایر اساتید بخش به
ژاپن می آید. ظاهرا تازه فهمیده رفتنش گند بزرگی به کار زده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span style=&quot;font-size: 130%;&quot;&gt;به امید خد&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 21 Feb 2009 07:07:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماندیم</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>سلام&lt;br /&gt;روز جمعه پس از کلی کش مکش با استاد مستعفیم از طریق ایمیل
بالاخره به این نتیجه رسیدیم (دو تائی) که این اساتید محترم ژاپنی تصمیم
به قبولی تزم ندارند و درخواست کار بیشتری بر روی تحقیقم را دارند و ارائه
تزم باعث حساسیت بیشتری می شود و بهتر است کاری را که طلب می کنند انجام
دهنم. اصلا فکر نمی کردم نبودن استاد راهنما تا این حد تاثیر منفی داشته
باشد. به هر حال 6 ماه دیگر ماندگار شدیم و حالا از آخر مارچ هم بورسم قطع
می شود. لابد مصلحتی در کار بوده!!!و&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا بعد از 3-4 ماه ننوشتن کلی مطلب بیات شده دارم که فکر مکنم بهتر باشه ننویسم چون همه تاریخ گذشته شده اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا تا کی فرصت کنم ذوباره بنویسم&lt;br /&gt;دکتر بعد از این&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Feb 2009 10:28:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزا</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;سه شنبه 26 آگوست 2006&lt;BR&gt;سلام&lt;BR&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;هفته پیش چند تا طوفان داشتیم که گفتم دوباره دنیا (!!!) به آخر رسید. این دفعه فکر کنم رعد و برق همین پشت پنجره خودمان بود. راستی دو هفته پیش کیوتو یک لپ تاپ سفارش دادم. مدتها بود که بدنبال یک لپ تاپ مناسب برای کارهای درسیم بودم ولی قیمتهای بالا باعث می شد که دست نگه دارم. در نهایت از یکی از دوستان ژاپنیم خواستم تا برایم سرچ کند که در نهایت مدلهای مناسبی را در سایت &quot;دل&quot; پیدا کردیم. خلاصه لپ تاپ را با این مشخصات سفارش دادم&lt;BR&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;Dell Laptop (Vostro 1310)&lt;BR&gt;CPU: Intel Celeron 2.0Ghz (1MB cach)&lt;BR&gt;RAM: 2GB&lt;BR&gt;H.D.D: 160GB&lt;BR&gt;Display: 13.3&lt;BR&gt; (در ژاپن این یک مسئله مهم اسنت که کیبورد انگلیسی پیدا کنید)Keyboard: English &lt;BR&gt;DVD/RW&lt;BR&gt;and...&lt;BR&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;قیمت این لپ تاپ حدود 75000 ین شد که حدود 675000 تومان می شود که بنظرم مناسب آمد. خلاصه برخلاف بقیه مدلها که 3-5 هفته طول می کشد تا برسد، این یکی فقط 10 روز طول کشید تا بدستم برسد. این قیمت را با ایران که چک کردم بنظرم رسید بالاخره یک جنس ارزانتر از ایران در ژاپن پیدا کرده ام. معمولا قیمتها اینجا بسیار بالاتر از ایران است که شاید مربوط به مالیات بالا و نیروی کار گران است، که البته با توجه به اینکه اغلب این اجناس در خارج ار ژاپن تولید می شوند بنابراین نیروی کار گران هم شاید از معادله حذف شود&lt;BR&gt;هر بار که منشی وارد اتاق ما می شود با کمال پرروئی دمای ایر-کاندیشنر را از 25 به 28 تغییر می دهد. یکی از همین روزها ممکن است مجبور بشوم با این قضیه برخورد کنم. در حالیکه در این مورد با هم قبلا بحث کرده ایم و توافق بر سر 25 درجه حاصل شده است، باز از رو نمی رود. این اخلاق ژاپنیها در همه موارد دیده می شود. همیشه می خواهند بگویند که ما در ژاپن قانون داریم!!! انگار بقیه ندارند&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;BR&gt;راستی یاد آوری کنید تا بعدا برایتان بگویم چه خاکی بر سرم شده یا دارد می شود&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 17:20:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این هفته</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>پنجشنبه ۳۱ جولای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;BR&gt;یکشنبه شب دوباره یک جمع نقلی از ایرانیها دور هم جمع بودیم. جمع خوب و ساکتی بود و اگر دعوای ۲ تا از دختر کوچولوها نبود تقریبا بی حادثه به پایان می رسید. حالا ما بودیم با ۳ پیتزا و ۳ سالاد که با خانم خورده بودیم (البته با قدری کمک از طرف دوستان) و یکساعت راه برای بازگشت به خانه... قبل از نیمه شب رسیدیم منزل...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظهر دوشنبه در حالی که هوا ابتدا نبمه ابری بود ناگهان طوفانی در کیوتو آغاز شد که تا حالا ندیده بودم!!! رعد و برق باور نکردنی (بدون تاخیر بین برق و رعد) و بارانی که در ۲ دقیقه سیلابی ۱۰ سانتیمتری بر روی آسفالت براه انداخت. با شکمهای گرسنه مشغول تماشای باران و رعد و برق شدیم تا کی بتوانیم برویم برای ناهار...در نهایت هم در زیر باران که کمی کمتر و اهلی تر شده بود رفتیم ناهار و باز در رستوران دانشگاه یکساعتی وقت صرف کردیم (تلف) تا باز طوفان کمتر بشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;عصر هم خانمم از قول دوستش که اخبار ژاپنی می فهمد می گفت که چهار تا جنازه از رودخانه کیوتو گرفته اند (البته بعدا زد زیرش که من نگفتم کیوتو و منظورم یک رودخانه در ژاپن بوده!!! شاید هم کیوتو بوده). ظاهرا طوفان و بارندگی ناگهانی امروز باعث طغیان رودخانه و غرق شدن این بیچاره ها شده. باران در برخی از نقاط کیوتو به 92 میلیمتر در طی یکساعت رسیده بوده که رقم بسیار بالائی است. خبر دیگر اینکه قطار کیهان (که قطار محلی و شهری در کیوتو و اوساکا است و ربطی به حاج حسین آقا ندارد) به دلیل رعد و برق از حرکت ایستاده بوده که من مطمئنم این خبر برای ژاپنیها به مراتب بزرگتر از اولی است. ژاپنیها تقریبا بدون هیچ دلیلی به زمان اهمیت می دهند. احتمالا سیستم پیشرفته حمل و نقل شهریشان باعث می شود که دائما برای جا نماندن از قطار در حال دویدن باشند. البته من که باورشان نمی کنم و معتقدم بخشی از این رفتار تظاهر به شلوغی سر است.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;دیشب با ایران تماس گرفتم و دیدم که بله خانواده محترم طبق معمول هر سال برای تعطیلات یک هفته ای همگی (احتمالا ۶-۵ تا ماشین) رفته اند نوشهر یا چالوس. کلی باز هم مثل ۳ سال قبل دلم گرفت که در ایران نیستم ولی شاید سال دیگر و دریای خزر...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;فعلا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 03:49:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حسودی</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;دوشنبه &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;14&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;جولای&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;هر چقدر هم که تلاش کنی بالاخره آدم آدمه...مثلا این رفیق روس ما روز پنجشنبه اولین دفاع تزش را انجام داد و دیگه حالا تا دفاع نهائی &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;یک&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;ماه بیشتر راه در پیش ندارد و من هم مثل خیلی ازآدمهای دیگر حسودیم شد... حالا انگار چکار کرده بود!!! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;کل دوران دکترایش در گوشش خواندیم که بابا بجنب یک کاری کن...به گوشش نرفت تا شش ماه پیش که تازه فهمید دیر شده!!!خلاصه در شش ماه یک مقاله چاپ کرد، تمام آزمایشات آزمایشگاهی و کارهای صحرائیش را البته با کمک دوستان انجام داد و استاد بیچاره را مجبور کرد که برایش کلی با مسئولین دانشگاه سر و کله بزند تا با دو ماه دیر کرد تزش موافقت کنند.پنجشنبه بعد از دفاعش یک دفعه احساس بدی به من دست داد.دیدم ظاهرا آدمهای بیخیال بیشتر با زندگی صفا می کنند و نتیجه هم با دیگرانی که دائما دارند جوش کارها را می خورند یکیست.حالا من البته &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;5&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;ماه دیگر وقت دارم و هنوز چیزی به نتیجه قطعی نرسیده ولی خوب حسودیم شد!!!شدم کلاف سر در گم دوباره؛ مرحله جدید کارم که یک مدلینگ سنگین است را از ماه پیش شروع کرده ام ولی اصلا پیش نمی رود. حسابی حالم گرفته است و از طرفی یک قسمتی از کار را باید با دانشگاه کرنل در نیویورک هماهنگ کنم که علیرغم برنامه ریزی نسبتا خوب هنوز نتیجه مناسبی از این همکاری بدست نیاورده ام.هوای کیوتو هنوز تابستان گرم و شرجی معروفش را نشان نداده، گرچه که اوائل هفته گذشته وحشتناک بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;یک دوست نیجریائی داریم که&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;سه&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;سال پیش که با هم آشنا شدیم یک دختر کوچولوی بامزه سیاه مو فرفری داشت.حالا خانمش بچه چهارم را باردار است. نکته جالب اینکه دم به ساعت هم به دلایل گوناگون درگیر همین سه بچه است. چند شب پیش ساعت &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;3&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;نصف شب با صدای زنگ موبایلم بیدارشدم و پس از مدتی که حس جهت یابیم را بدست آوردم کورمال کورمال موبایل را پیدا کردم و الو...این دوست نیجریائی ما بود که بدلیل گریه نمی توانست صحبت کند. گفتم حتما بلائی سر بچه تو راهی آمده. خلاصه بعد از &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;10&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;دقیقه صحبت (با خودم در واقع چون جواب که نمی داد)فهمیدم پسرش یا بچه دوم که &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;2&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;سال و نیمش است دچار تب و تشنج شده. خانمم هم که بدلیل اینکه پرستاری خوانده عملا پزشک خانوادگی اینهاست (و البته انصافا همیشه هم تشخیص درست می دهد و درمان مناسب را پیشنهاد میکند)بیدار شد و کلی دلداریش داد که چه و چه...البته شکر خدا شوک در مدت &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;20&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;دقیقه بر طرف شد. نکته خنده دار در میان این همه استرس این بود که پرستارها که می بینند پدر بیمار یا همین دوست ما سر و صدا راه انداخته وگریه و زاری میکند تو یک اتاق حبسش میکنند و در را هم از پشت به رویش می بندند. ناگفته نماند که این رفیق ما اصولا آدم شلوغیست و از هر کاهی کوهی می سازد و سر و صدا راه می اندازد. خلاصه به خیر گذشت اما بیمار را هنوز مرخص نمی کنند چون عامل تب را پیدا نکرده اند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در مورد سئوال برخی دوستان در مورد پذیرش گرفتن باید عرض کنم که اصولا چیزی بنام شانس قبولی مطرح نیست و اگر استاد پذیرش بدهد دیگر نباید نگران شانس و این جور چیزها بود.در مورد سئوال دیگر هم باید اعتراف کنم که متاسفانه اساتید ژاپنی (و بسیاری از ژاپنیها در واقع)خیلی سریع پاسخ ایمیل را نمی دهند (اگر اصلا بدهند)که یک جورهائی به این اخلاق ژاپنیها بر می گردد که همیشه می خواهند وانمو کنند خیلی سرشان شلوغ است!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;زحمت بکشید سئوالاتتان را در کامنت عمومی بگذارید چون من معمولا نظرات مخفی را بطور منظم چک نمی کنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: inter-ideograph; MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دعا فراموش نشود...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 05:52:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگه...</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>پنجشنبه 12 جون&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;نه اینکه فقط سرم شلوغ شده باشد، راستش اصلا به دلیل اینکه از اتاقم بیرون نمی آیم، دیگر مطلب برای نوشتن ندارم . هوا اینجا شرجی شده ولی بدلیل اینکه هنوز فصل بارندگی است هنوز داغ نشده. احتمالا دو سفر فیلد دیگر که بروم در این ماه، کاسه کوزه را باید جمع کنم و همه ابزار را بیاورم کیوتو. خدائیش دلم برای این فیلد رفتن ها به آن منطقه بخصوص تنگ می شود. هوای خوب و روزی 8 ساعت کار و مطالعه واقعا زیباترین کاری است که یک زمین شناس می تواند انجام دهد. امیدوارم در آینده هم همین روال را در شغلم ادامه دهم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان برای سلامتی مشاعر این دوستمان هم که کامنت نوشته قبلی نوشته بودند :&quot;قیام وحدت تحت راهبری یگانه نجات دهنده....&quot; صلوات ختم بفرمائید.&lt;br /&gt;فعلا
</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 14:21:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وای خدا</title>
<link>http://kawahawk.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>شنبه 24 می 2008&lt;br /&gt;سلام&lt;br /&gt;وای خدای بزرگ....من یکماهه که اینجا چیزی ننوشتم. به قدری سرم شلوغ شده که نگو... مثلا باید 10 روز پیش می نوشتم که وبلاگم یکساله شد. یا باید سالگرد تاسیس اسرائیل را تسلیت می گفتم. ولی امروز گفتم که تاخیر جایز نیست و باید آزادی خرمشهر عزیز را حداقل تبریک گفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوضاع درسیم بسیار پیچیده شده و این جوری که بوش میاد احتمالا به موقع تزم آماده نشود. البته هنوز برای قضاوت زود است و کلی راه باقی مانده ولی با توجه به مجموعه کارهائی که هر کدام باید در زمان خود انجام شوند و نمی شود خیلی جلو انداخت باید خیلی خوش شانس (من به شانس اعتقادی ندارم) باشم تا تمام شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن دوستانی که به بنده ایمیل زده اند در جریان باشند من چیزی دریافت نکرده ام هنوز...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب خیلی حرف زدم حالا شما تعریف کنید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قربانتان&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 24 May 2008 02:38:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kawahawk&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>kawahawk</dc:creator>
<guid>http://kawahawk.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
